مانتوش ساده و کهنه بود که بود روسری تیره را اما زیر گلوش طوری گره میزد که انگار قراره بره بیرون برای خرید خونه ی نبودش ....شکل دستهاش یادم نیست حرکتشونو اما خوب به یاد دارم که مدام تصور موهای روی پیشونی و هل می داد تو و روسری و جلوتر می کشید، با هر جمله چند بار! بین بندها که رفت و آمد می کرد باید حجاب می داشت اما تو بند اجبار نبود دامن های بلند و گلدار زنای زندانی دیگه یا گاه گاه شلوار ورزشی، چادرنمازی هم بود که برای بیرون رفتن از بند سرشون می کردن با دمپایی های پلاستیکی. اکرم اما اجبارش شاید به سادگی بود و عادت
با رها دغدغه ی اصلیمون شده بود پیدا کردن زنایی که زیر حکم اعدامن. بند 2 زندان عمومی زنان، زندان کوچکتر ما شده بود و قانون اعلام نشده ای ما را از سرکشی به بند های دیگه منع می کرد حتی پایین رفتن از پله هایی که فاصله ی طبقاتی بودن بین زنان با جرایم مالی و زنانی که چهره، رنج و حتی آوازهاشون با بالایی ها متفاوت بود، عواقب بدی داشت برای زندانی هایی که ما را به چای و بیسکوییت فروشگاه زندان مهمون می کردن...
مژگان بود و راحله زکایی که برامون قتلی ها را پیدا می کردن و هرازگاهی با اشاره می فهمیدیم باید بریم تو راهرو تا یکی دیگه از زنان زیر حکم وببینیم.. طیبه و خانم ندام علاقه ی زیادی به دیدنمون نداشتن پیش از ما هم دوستای دیگمون که مهمون اوین شده بودن سعی کرده بودن اطلاعات پروندشون و بگیرن و تلاش کنن برای شاید کورسوی امید و هم، دیگرانی که مرزی بین آرامششان با آرامش دیگران نیست
خانم ندام می گفت بی فایده است من دارم میرم دیگه و طیبه با چهره ای آشکارا مضطرب زهر خندی می زد...
تلاش ما هم تنها گرفتن اطلاعات پرونده و رد و نشونی از شاکیا بود برای ...
به روسری هم که فکر نمی کردم نگاهشو از زمین برنمی داشت شرم آموخته شده و تاریخی از نگاه کردن به چشمهای دیگران برحذرش کرده بود..صداشو به سختی می شنیدم با کلمات آرام وبریده بریده. می گفت من نکشتم و کار کار بهنام بوده، می گفت پیرمرد به دنبال گنج می گشته و همیشه خانه محل دعوا با شرکا بر سر گنج های یافته و نیافته! دنبال گنج می گشته که سکوت و جوونی آرام اکرم را با دو سیلی و 250 هزار تومان پول و تکه ای از زمین ! از پدر و مادرش خریده و آورده تهران تا سوگلی دوران پیری اش باشه کنار دو تا زن عقدی دیگه..
می گفت پیرمرد هیچ نشانی از پیری نداشت و کتک که میزد تا روزها و هفته ها توان راه رفتن نداشتم... می گفت شوهر اولم اینقدر مشت تو سرم کوبید که( مریضی سر) گرفتم و فکر می کرد صرع یادگار مشت های همسر اولشه. می گفت دو بار خواستم از پیرمرد طلاق بگیرم خیاطی کنم و خرج دخترمو بدم.... ندادن...
می دانستم، می دانستیم که زندانی هر بار قصه اشو به یک شکل تعریف می کنه! می دانستیم که نباید جزییاتو باور کنیم! خود زنان زندانی می گفتند!
بهنام کشته بود یا تلنبار رنج و نفرت و تنهایی اکرم با کمک بهنام، چه فرقی داشت؟ به تنها پنجره ی راهرو نگاه کردم که ازش اندکی از کوه برف گرفته ی بهمن ماه دیده می شد... درکه چقدر با لواشک های ترشش و شادی روزهای جمعه از اینجا دور بود.. ابرای پنجره شبیه همون ابرها بودن که بودن، اینجا به جای صداهای درهم آدمها با ته رنگ خنده طرح دوری از اضطراب و کشمکش و آوازهای زندانی داشت... چراغ روشن بالای سرم در طبقه ی سوم تخت وقت ساعتها یاد آوری بود و هزارتوی خاطره ها. هم اتاقی ها تسبیح می انداختن و دست جمعی برای آزادیشون دعا می کردن و گاه گاه من و رها نیم خیز از بالای تخت نگاهشون می کردیم...یاد مهوش شیخ الاسلام می افتادم مدام یاد روزی که به جای یک ساعت مصاحبه ساعتها آبی آروم خونشو و منو به گریه واداشته بود با خاطره ی زنان متهم به قتل برای فیلم ماده 61 چقدریاد مهوش شیخ الاسلام و به نرده های کرم رنگ بند تکیه دادم و چند هزار بار جملشو تکرار کردم: ( این زنان خود قانون خود می شوند)
اکرم اما بر خلاف ندام و طیبه امیدوار بود. کلماتشو، خجالت آشنای زنان بی لبخند، به جایی دور از چشم ما پرتاب می کرد و دهانش به موزاییک های کف راهرو می گفت اگر منو نکشن قول میدم برای دخترم مادر خوبی باشم.. می خوام نذارم دخترم شبیه من بشه.... من و رها اما گاهی چیزی از جنس امید می گفتیم کلماتی که تنها یک هفته مانده به اجرای حکم اکرم ما را از نگاه کردن به صورت هم باز می داشت ...اکرم به زنده بودن نیاز داشت مثل خاک مثل گیاه مثل آدم مثل همین خیال و خاطره ای که خودش را از پستوی نبودن بیرون می کشه... مرز باریکی بود بین امیدواری به اکرم و اعتراف به توان بسیار بسیار بسیار ناچیز خودمان
دومین سه شنبه ی ملاقات، روز آزادی ما بود و خداحافظی با عجیب ترین شکل حیات در جایی دور تر از کوه های درکه ... سهم من تصویر همواره ی زنانی بود که قانون ستمگر دست در دست فرهنگی منسوخ به جایی دور از خنده تبعیدشون می کرد...... سن ازدواج، حق طلاق، تعدد زوجات و...انگیزه ای موندگار برای مبارزه...یک ساعت آخر اکرم برای دیدنمون آمده بود... گفت امروزبعد از چند سال پدر و مادرش از ازنا به ملاقاتش آمده ان... واااااای شادی دهانم اما پیچش دردی شد که از لبان به خنده گشوده ام تا همین حالا رفت.. اکرم گفت پدر و مادرش برای خداحافظی آمده بودند...
اکرم را با روسری آبی تیره اش پشت دیوارهای اوین جا نگذاشتم هفته ی بعد شبی که اکرم قرار بود آخرین شب زندگیش را نفس بکشد من و رها و حتما بسیاری دیگر در تنهایی گریز ناپذیر و ناامیدی از توان انسانیمان توامان امید، نخوابیدیم... صبح حدود ساعت 8 شماره ی اوین را روی تلفنم دیدم هرچه کردم دست و دهانم از پاسخ دادن و شنیدن از اعدام اکرم حرکت نکرد چند دقیقه ی بعد زنگ تلفن فریاد شادی رها را باردار بود که می گفت اکرم زنده است
بعدها که گاه گاهی تلفن صدای اکرم را از رجایی شهر می آورد دلبسته ی امیدی تازه بود به جمع آوری دیه. گاه گاهی که باز هم یاس و میل زندگی را در هم می آمیخت تا دیرتر که شاید خاطره ی مرا برای اکرم دور کرد یا امیدش را.. اما هراس و شادی توامان تمام این روزهایی که از اسفند 86 می گذرد با نام خاطره ی روسری گره زده ای مانده است که در هر جمله اش 5 بار معذرت خواهی ست
یکشنبه صبح باز هم از همان روزهای نادر هستی بود رنج خرد کننده ی نبودن چشمهای بهنود برای خندیدن و مهلت دوباره ی اکرم
مینا جعفری عزیز، وکیل اکرم نوشته بود می شه زندگی اکرم را با چند میلیون خرید!
شاید اینبار که دوباره اکرم و ببینم طرح دستهاشو به خاطر بسپارم....
تو این وبلاگ می تونید درباره ی اکرم مهدوی بخونید و....
http://saveakram.blogspot.com/
و نان میوه ی نچیده ای بود به گمانم
بابا علی، همینکه دندان مصنوعی هست....
و من برای پرتاب شدن مدام به اجازه می رسیدم
قرار نبود نمی دانم قرار نبود اما نمی دانم اما
تمام ساعتهای هفت را به یاد می آورم، تمام صبحهای نمناک و روزهای
این سنگ جای سوار شدن پاهایت است
ومن تلخترین ساعتهای نه تابستان را به یاد می آورم
دوچرخه بی قراری ات نبود دوچرخه خورجین دست بافی بود با غول چراغ و شبهای غمگینی که صدایمان نمی کردی وتنها بغچه ی نان به آشپزخانه می رفت...
بابا نان اجازه می خواست.
گفتم می شد از روی حروف یک در میان بلندش پرید... باید می پرید بابا
و من چهارده ساله بودم
مامان گریه ی تلخی بنا به جبر تاریخی اش سر داد
و من فتح الف را آغاز کرده ام.
مامان، کشور دلتنگی ست همینکه کلاغها نامهای بیشمار دارند و سی سالگی اندازه می شود
اما ازحروف اجازه به گریه برنمیگردیم به گمانم ناگزیری تکرار است، می شنوی جد مادری؟ نه جده ی مادری!
به گمانم پاره کردن این خواب ممکن نیست
ما دست و پایمان را دراز می کنیم و هنوز درختها بدهکار انار سال پیش اند...
ماجرا به گمانم مربوط به اوایل گلدان است.
بابا نان نداشت
مامان نان نداشت
و مامان از کلاغها کل کشیده بود و تنها زمان نیلوفر بیچاره ای بود و زمان، کل به گریه دامن زدن، تنها کل که دامن زدن به
گریه ای و تن ها می شد....می توانست گریه ای
گفتم کنار جوی کوچک پونه های بهاری سبز شده اند
مادربزرگ هم قبل ازحالا که ماضی ست آش تازه ای می پخت با علفهای سبز کمرنگ یادش به خیر و همه چیز در ناگهان باران بعد از ظهر سیزده فروردین صامت می شد
تنها کفش دوزکها می دانند
گفتم، بابا علی، دندانهایت عاریه باشد که باشد
بابا
و بابا از حروف مقتدرش خالی بود
راست می گفتی بیا همه چیز را به بدیمنی نیلوفربنفش واگذار کنیم مامان و مامان
واگذار کرده مرزها را به بی نامی.......
اجازه برای روییدن گلدانی تا کشور همسایه صادر نمی شود
باران به تلخ باد از نبود موهای صورتی خوابی از خواب دستهای کسی زیر سینه اش.....
بعد از ظهر چهارشنبه زندان.
در ساعت خاموشی دوباره بیدارم.
رقصان آفتاب
مگر مرا مجاب کنی به حفره ای
یا به کسره ها در دامنم
بیرون بیاور
این دست بزرگ را از دهانم بیرون بیاور
وگرنه
مرا مجاب کن به حالات ملحفه....
انحنای حروف
در من تند می زند.